چهارشنبه پنجم تیر 1387
نامه مادری به دخترش

( و بالوالدین احسانا)
دخترم:
وقتی که مرا در دوران پیری می بینی سعی کن صبور باشی
و مرا درک کنی.
اگر هنگام غذا خوردن خود را کثیف می کنم اگر نمی توانم
لباسهایم را بپوشم صبور باش.
هنگامی که ضعف مرا در استفاده از وسایل مختلف می بینی
به من فرصت یادگیری بده و با لبخند تمسخر آمیز به من نگاه نکن.
من به تو چیزهای زیادی آموختم چگونه لباس بپوشی .چگونه غذا
بخوری و چگونه با زندگی مواجه بشوی .
هنگامی که پاهای خسته ام را می بینی که به من اجازه راه رفتن
نمی دهند دستانت را به من بده ..همانگونه که در کودکی اولین
گامهایت را با کمک من برداشتی
اگر روزی به تو گفتم که نمی خواهم بیش از این زنده بمانم و دوست
دارم بمیرم ...عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که من چه می گویم.
نباید از اینکه مرا در کنار خود می بینی احساس غم .خشم کنی
تو باید در کنار من باشی و مرا درک کنی و مرا یاری کنی
مرا با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی ام را به پایان ببرم من نیز
پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته ام خواهم داد
دوستت دارم دخترم.............
میلاد با سعادت سلاله پاکی و ایثار حضرت فاطمه زهرا(س)
و روز زن فرخنده و مبارک باد
جمعه دهم خرداد 1387
وا گویه با شهید
پاهایت را آرام بردار مبادا سنگ قبرش را لگد کنی
او آرام خوابیده و بوی گلابش فضا را عطراگین کرده
مگر دستان چروکیده مادرش را نمی بینی که برایت شربت هدیه می آورد؟
مگر دوستانش را نمی بینی که در همسایگی اش خیمه زده اند؟
مگر پسر کوچکش را نمی بینی که وقتی می رفت دستان پدر را بوسه می زد؟
مگر دسته دسته گل هایی را که خواهرش به آرزوی دامادی اش می آورد نمی بینی
مگر نقل ها را نمی بینی که بر سر مزارش شاباش می کند؟
آرام قدم بردار سنگفرش این مکان ذره ذره بوسیدنی است
کفشهایت را از پای در آور مبادا مزار پاکش را زیر پا بگذاری
مگر یادت رفته او آسمانی است و تو زمینی
جنس او از چه بود ؟ جنس تو از چیست؟
بهای خونش را برای چه داد؟
آیا یادت هست؟
آرام قدم بردار مادرش تو را می بیند
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
...............
مادر فرشته ها سلام
مادر فرشته ها جوان نبود؟
مادر فرشته ها چرا خمیده بود؟
مادر فرشته ها از برای چه چادرش خاکی کوچه ها ی .....................
ایام شهادت بی بی دو عالم بانوی زیباییها حضرت فاطمه زهرا (س) خدمت فرزند عزیزش
مهدی صاحب عصر و زمان (عج) و عاشقان مادر عالم تسلیت و تعزیت باد

زن و شوهری میانسال - حدود شصت و شصت و پنج سال- بعد از سی و پنج سال زندگی
درست روز سالروز ازدواجشون تصمیم گرفتند که از خونه بیرون برن و روز ازدواجشون
رو جشن بگیرند.
زن لباسهاشو پوشید و مرد کلاه رو بر سرش گذاشت و یقه اش رو جلو آیینه مرتب کرد
دست در دست هم آرام و سنگین قدم از خونه بیرون گذاشتند
سالهای زیادی رو به خوبی و صمیمیت کنار هم با طعم سیب و بوی عطر چای داغ سر کرده بودند
از منزل که راه افتادند چند قدمی راه نرفته بودند که فرشته ای زیبا مقابلشون ظاهر شد
و به اونها گفت: به خاطر این همه سال صفا وصمیمیت که کنار هم زندگی کردند فرشته می خواد
برا هر کدومشون آرزویی رو بر آورده کنه
زن خیلی خوشحال شد و خنده ای از روی رضایت زد و از فرشته خواست:
برای خودش و همسرش دو بلیط سفر به دور دنیا آماده کنه و فرشته ستاره جادویی اش را
به طرف زن نشانه گرفته و دو بلیط به دور دنیا با بهترین تور در دست زن ظاهر شد
فرشته بعد از آن رو به مرد کرد و از او خواست تا آرزویش را بخواهد
مرد کمی تامل کرد و سپس گفت:
همسرم من را ببخش که فرصت ندارم چنین سفری با تو بیایم چون می خواهم همسری
داشته باشم که حداقل سی سال از من جوانتر باشد
فرشته و زن که از این خواسته مرد خیلی ناراحت شدند فرشته ستاره جادویی اش را تکان داد
و مرد نود ساله شد...................
