سلام دوست عزیز: من شمه ای از سوره لیل
هستم من را بخوان
اگر دوست داشتی به همایشم بیا من منتظرت هستم![]()
قدم بزن جوان پیش برو
جاده روبرویت مسیر را نشان می دهد
تو نرم و آرام فارغ از آنچه هستی و آنکه هستی
با زمان عجین می شوی شبها را با همه ی آرامشش در آغوش می گیری
روزها را با تمام ظهور وحضورش حس می کنی
مقصد طولانی است باید کفش اراده پوشید فراز و نشیب ها منتظرند تا تودست وپنجه نرم کنی
بودن و گذر کردن عاقبت را برایت رقم می زند و تو مسیر را انتخاب می کنی
سهم ات دویدن می شود! اما نه هر دویدنی که ثمر ندارد مسیر باید به مقصد برسد
پس مقصد شایسته را حلاجی کن و عزم جزم کن
و بدان جاده فرعی هم دارد بیراهه هم بسیار دارد
در بیراهه نمانی اگر بمانی و بیقوله کنی عبوربرایت سخت و دشوار می شود و حتی غیر ممکن
بنگر! تابلوها را بخوان!سرعتت را میزان کن! کمر همت ببند!
آن وقت همه چیز آسان می شود و لذت بخش و تا ابد بودن وهمیشگی ماندن آلام راه را تسکین می دهد
و رضایت بخش می شود.
وعده دیدار تو دوست عزیز :سه شنبه ۱۳/۲/۱۳۹۰ ساعت :۱۵:۳۰
مکان:خیابان انقلاب-دانشگاه تهران-دانشکده فنی-تالار شهید رجب بیکی
وعده دیدار تو دوست عزیز :سه شنبه ۱۳/۲/۱۳۹۰ ساعت :۱۵:۳۰
مکان:خیابان انقلاب-دانشگاه تهران-دانشکده فنی-تالار شهید رجب بیکی

او تنها نیامده بود
با خانواده اش آمده بود ،با همسرش، با فرزندانش،با برادرش،با خواهرش ، با یاران نابش و حتی با اسبش آمده بود
او تنها نیامده بود
تا نمایان کند که جانش را نخواسته ،مالش را نخواسته و به دنبال مقام نبوده
اما گفتند و همه ی اینها رو گفتند بدتر هم گفتند و او را به وهم خود خارج از دین خیالیشان نامیدند
اما او به دعوت همین ها آمده بود
صدایشان زد با صدایی رسا که حتی کر مادرزاد هم می توانست بشنود تاشاید آخرین فرصت باشد برای نفس های شان
یاری خواست که یاری اش کند میان دین اش که فرای وهم آنها بود
آخر نمیشود حسین ودینش را دوست داشت و او را دعوت کرد اما هم او را بخواهی هم او را نخواهی
پس دین و آیین آنها چیزهای دیگری بود و اصلا دینی نداشتند و دینشان جانشان بود
دینشان مال هایشان بود دینشان میگساری بود دینشان زر وزیور بود دینشان ملک ری بود دینشان گوشواره بود
گوش هایشان را گرفتند در حالیکه کر نبودند
دست هایشان را بر هم زدند و کف زدند در حالیکه شمشیرهایشان بی جا از غلاف بیرون آمده بود
او تنها نیامده بود
خانواده اش را عزیزانش را جانش را ناموسش را یارانش را همه را به دین خودشان هتک حرمت کردند او را
تنها دیدند خدا را ندیدند فرشته ها را ندیدند و حتی مادرش را هم ندیدند
و بازهم نفهمیدند........
او دررا عشق و معشوقش ،بندگی و معبودش شهید شد و شاید به آنها گفت:
لکم دینکم ولی دین

محرم آمد وعیدم عزا شد
حسینم وارد کربلا شد